سفارش تبلیغ
صبا
استمرار عبرت اندوزی به بینش می انجامد و خودداری (از زشتیها) را نتیجه می دهد . [امام علی علیه السلام]
 
پنج شنبه 94 دی 17 , ساعت 11:51 عصر
مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمیرسد فریاد 
کلام حق دم شمشیر میشود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد ، بگیر
مگو چنین و چنان دیر میشود گاهی

http://photos02.wisgoon.com/media/pin/images/o/2015/5/14/15/1431601972756175.jpg

پنج شنبه 94 دی 17 , ساعت 9:32 عصر

راستی دیدی بعضی چیزا اصلا درست نمیشه ؟ یه چی میخوای بهش نمیرسی یا میخوای یه کاری کنی نمیشه…

به نظرتون چرا ؟ الان میگم…

شما یه قانونی رو نمیدونید و اون هم اینه :

اگه مشکلی برات ایجاد میشه  و بری واسه همه درد و دل کنی..به میزان نفراتی که از درد شما باخبرند شما از حل مسئله دورتری

یعنی برادر و خواهر من ..شما نباید درداتو به کسی بگی…

وگرنه زیاد میشه..

طبق قانون جاذبه : هر کی به چیزی توجه کنه و ازش حرف بزنه زیاد میشه ( کتاب قانون جذب راندا برن رو بخونید

با هر چی بجنگی قدرتش بیشتر میشه

بهترین راه اینه که مشکلاتت رو کتمان کنی… و بیش هر کسی درد و دل نکنی

به قول قران اعراض کن…اهمیت نده

یه چی میگم بین خودمون باشه…

اگه زیاد از گناه حرف بزنی و بگی نمیتونم شرایطی رو جذب میکنی که باعث بشه تو به ترک گناه نرسی…این یک قانونه..

به عنوان داداش یه نصیحت میخوام بکنم…

 به هر چیزی که میخوای برسی بهش فکر کن صحبت کن ازش بنویس..و از اون چیزایی که نمیخوای ننویس بحث نکن صحبت نکن و ننویس

هر اتفاقی که برات میوفته بخاطر احساسیه که به کائنات میفرستی که دقیقا همون احساس رو بهت بر میگردونه …عین یک آینه..

 


پنج شنبه 94 دی 17 , ساعت 9:25 عصر
گاهـــــی وقتالازمه زمین بخوری...
تـــا ببینـــی کیا پشتتن...
کیا باعـــــث رشدتن...
کیا میـــرن...
کیا همــــه جوره میمونن!!
گاهـــی
لازمه جـــوری زمین بخوری که زخمــی بشــی زخماتــو باز بذاری ببینی کیا
نمــک میپاشن کیا مرحـم میذارن کیا باتو هــم دردن کیاهم خــــــــود
دردن!!!!!
هیچوقت تا زخمی نشی نمیتونی بفهمی کی چه رفتاری میکنــه!
دست یه کسایی نمــک میبینی که روشون قســـم میخوردی
و یه کسایــی مرحـــم میذارن رو زخمــات که اصلا یادشـــون نبــودی!
انقد
مات و مبهـوت رفتارای اونا میمونی که کلا یادت میره زمین خوردی،زخمات دیگه
نمی سوزن این جیگـــــرته که میسوزه...که چرا به *بعضـــی ها? بیشتر
ازلیاقتشون بهــــــا دادم&;بعضی هارو هــــم فرامـــــــوش کردم!
زمین که میخوری میبینی کیا هنوز کنــــارت ایستادن و نرفتن..


 


دوشنبه 94 دی 14 , ساعت 4:37 عصر
علامة نوری قدس سره در کتاب دار السلام حکایتی نقل می‏فرماید که خلاصه و 
مختصر مضمون آن چنین است که دو برادر بودند یکی از اشقیا و یکی از سعداء
مردم از دست و
زبان آن برادر شقی بسیار به تنگ آمده بودند و همی شکایت او را به آن برادر
 سعید می‏نمودند تا اینکه اتفاق افتاد که برادر سعید به عزم زیارت مشهد مقدس از خانه بیرون شد
و با جماعت زوار روی به راه نهاد برادر شقی هم در دلش افتاد و عازم سفر مشهد گردید و به عادت خود زوار
را اذیت می‏نمود تا اینکه در یکی از منازل مریض شد و از دنیا رفت مردم به موت او اظهار فرح و
سرور نمودند ولی برادر سعید عرق رحمیت او را وادار کرد که برادر را غسل
داد و کفن نمود او را حمل کرده در مشهد مقدس طواف داده سپس او را دفن نمود
شب در عالم رؤیا برادر خود را در باغی بسیار نیکو با لباسهای استبرق در
کمال نعمت و فرح و مسرت دید از او احوال پرسید که سبب چیست که به این نعمت و دولت نائل شدی
با اینکه ترا عمل خیری نبود گفت ای برادر دانسته باش که چون هنگام قبض روح من
شد جان مرا با تمام سختی و دشواری گرفته‏اند و دو ملک مرا با عمود آتشین و
تازیانهای آتش عذاب می‏کردند حتی


هنگامی که مرا در آب انداخته‏اند برای شستن آن آب به جان من همه آتش بود و
هر چه فریاد می‏کردم کسی به داد من نمی‏رسید و کفن من پاره‏های آتش بود
حتی تابوت و مرکبی که جنازه‏ی مرا بر آن بسته‏اند همه از آتش بود و آن دو
ملک عذاب از من جدا نمی‏شدند حال من بدین منوال بود تا در صحن مطهر آن دو
ملک عذاب از من دور شدند و داخل صحن مطهر نگردیدند و تابوت و کفن من به حال
اولیه خود برگشت چون مرا وارد حرم کردند دیدم حضرت رضا بالای
صندوق نشسته و توجه به زوار خود دارد من طلب شفاعت کردم و التماس کردم به
من الطفات نفرمود چون مرا در بالای سر بردند پیرمردی را دیدم نورانی به من
فرمود طلب شفاعت بنما از حضرت رضا علیه‏السلام
تا تو را شفاعت بنماید و الا اگر تو را از صحن بیرون بردند حال تو کما فی
السابق خواهد بود و آن دو ملک عذاب در صحن انتظار تو را می‏کشند من گفتم
طلب شفاعت کردم به من اعتنائی نکرد فرمود او را به حق مادرش فاطمه زهرا قسم
بده که دست رد به سینه تو نخواهد زد این مرتبه او را قسم دادم به حق فاطمه
زهرا سلام الله علیها مرا شفاعت کرد و آن دو ملک عذاب رفته‏اند و دو ملک رحمت آمدند و
 مرا به این نعمت و دولت رسانیدند
.

دوشنبه 94 آذر 23 , ساعت 7:58 عصر

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قرب است
و به شکر اندرش مزید نعمت.
هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است
و چون برمی آید مفرح ذاتس
در هر نفس دو نعمت موجود است
و بر هر نعمتی شکری واجب.
چه زبانی قادربه شکرگذاری نعمتهاییست که به ماارزانی داشتی...


الهی...

به چه زبانی شکر نعمتهای بیکرانت رابگویم..
کدامین زبان قادربه شکرگذاریست؟
الحمدلله رب العالمین....
به خاطر پدرومادری که به من دادی.
پدرومادری پرهیزکارومومن
پدرومادری باایمان وباخدا واهل بیت
پدرومادری که من را درراه اهل بیت (ع)قراردادند
کامم رابانام حسین گشودند
نامم رابانام امیردلهاپیوند دادند

این نعمتهای نایاب راقابل وصف نیست
فقط شکر گذارم بخاطر اینکه فرزند این انسانهای وارسته هستم
تعریف نیست بلکه واقعیت است


الهی...

شکربخاطر مادری که پاکدامن است
مادری که باتقواست
مادری که حتی لحظه ای به گناه فکر نکرده است
مادری که فرزندان خودراصحیح وواقعی تربیت نمود


واما پدرم...

پدر این کوه*دشت*دریا*آتش
کوهی ازاستقامت
دشتی ازکرامت وبخشش
دریای مهربانی
وآتش غیرت
پدرکه دمی نیاسود تاما بیاسائیم
پدری که شبی خواب آرام نداشت تاماخواب آرام داشته باشیم
پدری که دراین وادی بی غیرتی وهرزگی...
لحظه غافل ازناموس خودنشد
لحظه ای نگذاشت نگاهی آلوده به ناموسش آرامش رابرهم بزند
پدری که باتمام مشکلات ورنجها وبیماریها...
آرامش مابود
خدایا نگهدار مادرپاکدامنم رابرایم به حق پاکی حضرت زهرا(س)
وبیامرزپدرم رابه حق غیرت حضرت  ابالفضل(ع)
آمین به حق محمد وآل طاهرینش


جمعه 94 آذر 20 , ساعت 3:47 عصر

غریبــــــــه ای هستم ، تنــــــها

غریبــــــــه ای هستم

دور از فهم آدمیان ،

همچنان که فهمیدن تو دور از من ...

غریبــــگی مان بیشتر میشود

آنگاه که به هم میرسیم ،

همچون شب

که به روز میرسد .

تنــــــها هستم

فرقی نمی کند تنــــــها با تو باشم

یا بی تو ، تنــــــها !

تنــــــهایی در گوشه ای از خلوت واژه ها وجود دارد ،

همچنان که خدا

در گوشه ای از خلوت آدمیان ...

به تو می گویم :

هرگز انتظار ندارم مرا بفهمی

تلاشت کافیست

آن را به قدر فهمم سپاسگزارم .


جمعه 94 آذر 20 , ساعت 3:40 عصر

آدم های دنیای مجازی

دل دارند !

و چیزی به نام احساس !

آدم های دنیای مجازی گاهی مغرورند مثل من !

و گاهی بی ریا مثل تو !

آدم های اینجا فقط گاهی نگاه ندارند !

این گاهی خوب است

و گاهی ندیدن چشم های آدم ها یک عمر اشتباه را به بار می آورد !

یک عمر اشتباه هم می شود تمام شدن یه دوستی ِ دوست داشتنی !

آدم های دنیای مجازی

گاهی هیچ فرقی با آدم های اطرافمان ندارند !

گاهی پشیمان می شوند

دلگیر می شوند

غصه می خورند

تنها می شوند

سکوت می کنند

و گمان می کنند همه چیز درست می شود !

اما همیشه فکر های آدم ها درست نیست !

آدم های دنیای مجازی لجبازند گاهی !

آدم های دنیای مجازی گاهی دلتنگ میشوند و هیچ حرفی نمی زنند !

چون از خاموشی ِ رفقایشان می ترسند !

می ترسند سکوت ِ رفیقشان به معنای یک دنیا درد باشد !

آدم های دنیا مجازی . . .

یکی از این آدم ها مثل من

حرف هایش را

دلتنگی هایش را

دوست داشتن هایش را

به زبان نمی آورد

تا مبادا

مبادا

رفاقت اجباری شود !

آدم های دنیای مجازی

گاهی مثل تو

فکر میکنند با سکوت

با گذشتن

با ندیدن حق خودشان

با نخواستنشان

همه چیز حل می شود !

نه  . . . رفیق

اینطور نیست !

آدم های دنیای مجازی

هیچ فرقی با آدم های اطرافمان ندارند !

فقط نگاه ندارند !

نگاه !..


جمعه 94 آذر 20 , ساعت 12:27 عصر

و بسم الله...

 

شاهنامه چشم هایت

 

که هر فصل آن

 

یک عُمر عاشقیت است

 

و من امروز

 

یک هزار و سیصد و اَندی سال ِ باران نزده است که

 

در انتظارم اذان ِ چشم هایت

 

رو به دل ِ دلزده ی ِ دلتنگ ِ من

 

به صدا در آید

 

تا من

 

نماز  ِ دل دادگی ام را

 

رو به آیه های سجده دار چشم هایت اقامه کنم

 

تو نمی دانی

 

هربار جان دادن به پای ِ ناز  ِ تاب ِ مُژگانت

 

چه جانی به آدم می دهد

 

تو نمی دانی

 

واژه به واژه از کتاب ِ عین شین قافم

 

تفسیر شاهنامه چشم های ِ توست

 

من پا به پای تو به پای تو مانده ام...

من هم مانده ام ......هنوزمانده ام


شنبه 94 آذر 14 , ساعت 10:25 عصر

چادر مادر من فاطمه حرمت دارد...

نه فقط شبه عبایی مشکیست که سرت بندازی

وخیالت راحت که شدی چادری و محجوبه!

چادر مادر من فاطمه حرمت دارد قاعده،رسم،شرایط دارد.

شرط اول همه اش نیت توست. محض اجبار پدر یا مادر.

یا که قانون ورودیه دانشگاه است

یا قرار است گزینش شوی از سوی ارگانی

یا فقط محض ریا

شایدم زیبایی ،باکمی آرایش!

نمی ارزد به ریالی خواهر...

چادر مادر من فاطمه،شرطش عشق است

عشق به حجب و حیا

به نجابت به وفا

عشق به چادر زهرا

که برای تو و امننیت تو خاکی شد.

تا تو امروز شوی راحت وآسوده

کسی سیلی خورد خون این سیل شهیدان همه اش با هدف چادر تو ریخته شد

خواهرم حرمت این پارچه مشکی تو

مثل آن پارچه مشکی کعبه والاست.

یادگار زهراست

نکند چادر او سرکنی اما روشت منشت

بشود عین زنان غربی

خنده های مستی

چشمک و ناز وادا

عشوه های نا جور

به خدا قلب خدا میگیرد به خدا مادر من فاطمه شاکی بشود

به همان لحظه ی سیلی خوردن لحظه پشت در اوسوگند

خواهرم چادر مادر من ،فاطمه،حرمت دارد

خواهرم!

من،پدر ایل و تبارم همه دار و ندارم

به فدایت

حرمتش رانشکن...


جمعه 94 آذر 13 , ساعت 2:30 عصر

رفتار من عادی است

 اما نمی دانم چرا

 این روزها

 از دوستان وآشنایان

 هرکس مرا می بیند

 از دور می گوید:

               این روزها انگار

                             حال وهوای دیگری داری!

  اما

 من مثل هر روزم

 با آن نشانیهای ساده

 وبا همان امضا،همان نام

 وبا همان رفتار معمولی

 مثل همیشه ساکت وآرام

 

 این روزها تنها

 حس می کنم گاهی کمی گنگم

 گاهی کمی گیجم

 حس می کنم

 از روزهای پیش کمی بیشتر

 این روزها را دوست دارم

 

 گاهی

 - از تو چه پنهان -

 با سنگها آواز می خوانم

 وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

 

 این روزها گاهی

 از روز و ماه و سال،از تقویم

 از روزنامه بی خبر هستم

 حس می کنم گاهی کمتر

 گاهی شدیداً بیشتر هستم

 حتی اگر می شد بگویم

 این روزها گاهی خدا را هم

                             یک جور دیگر می پرستم

 

 از جمله دیشب هم

 دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

 من کاملاً تعطیل بودم

 اول نشستم خوب

 جورابهایم را اتو کردم

 تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

 با کفشهایم گفتگو کردم

 وبعد از آن هم

 رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

 وسطر سطر نامه ها را

 دنبال آن افسانه موهوم

 دنبال آن مجهول گشتم

 چیزی ندیدم

 تنها یکی از نامه هایم

 بوی غریب و مبهمی می داد

 انگار

 از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

 بوی تمام یاسهای آسمانی

                             احساس می شد

 

 دیشب دوباره

 بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 در آسمان گشتم

 و جیبهایم را

 از پاره های ابر پر کردم

 جای شما خالی!

 یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

 یک پاره از مهتاب خوردم

 

 دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

 که رنگ چشمانم کمی میشی است

 وبرخلاف سالهای پیش

 رنگ بنفش و ارغوانی را

 از رنگ آبی دوست تر دارم

 

 دیشب برای اولین بار

 دیدم که نام کوچکم دیگر

 چندان بزرگ وهیبت آور نیست

 

 این روزها دیگر

 تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 گاهی

 برای یادبود لحظه ای کوچک

 یک روز کامل جشن می گیرم

 گاهی

 صد بار در یک روز می میرم

 حتی

 یک شاخه از محبوبه های شب

 یک غنچه مریم هم برای مردنم

 کافی است

 

 گاهی نگاهم در تمام روز

 با عابران ناشناس شهر

 احساس گنگ آشنایی می کند

 گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 آهنگ یک موسیقی غمگین

                             هوایی می کند

 

 اما

 غیر از همین حسها که گفتم

 و غیر از این رفتار معمولی

 و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

 حال و هوای دیگری

                     در دل ندارم

 


<      1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ