سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
[ و او را از توحید و عدل پرسیدند ، فرمود : ] توحید آن است که او را به وهم در نیارى و عدل آنست که او را بدانچه درخور نیست متّهم ندارى . [نهج البلاغه]
 
یادداشت ثابت - چهارشنبه 95 فروردین 19 , ساعت 3:43 عصر

کودکی در گوشه ای کز کرده
بود آتشی روشن ز کاغذ کرده بود
سوز سرما بود و کودک بی لباس
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس
صد تَرَک در دستهای کوچکش
خط پیری بر جبینِ کودکش
ضَجّه میزد ناله را در خویشتن دردِ یک صد ساله را در خویشتن
ابر میبارید و سرما بس عجیب
باد هم شیق میزد نانجیب
رهگذرها جملگیدر کارِ خویش
یک به یک گمگشته در افکار خویش
زین میان یک تَن به کودک خیره بود
غصه ی کودک به جانش چیره بود
اشک در چشمان مستش حلقه بست
بر سر کودک کشید از مهر دست
مثل یک مجنون لباسش را درید
اشک ریزان بر تن کودک کشید
کودک بیچاره با یک آه سرد
با صدایی زخمی از چنگال درد
دیده بالابرد و با آن مرد گفت

از خدا کُت خواستم او هم شنفت
با خدا فامیل نزدیکیت نیست ؟
از کنار او مرا دیدید نیست ؟
گفت آری بندهی اویم رفیق
گر چه طاعت را از او کردم دریغ
خنده بر لبهای کودک نقش بست
داد بر آن مرد اشک آلود دست
گفت می دانستم از انجام کار نسبتی دارید با پروردگار



لیست کل یادداشت های این وبلاگ